گل پسر من علي گل پسر من علي ، تا این لحظه: 17 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره
محمد سبحان گلممحمد سبحان گلم، تا این لحظه: 12 سال و 3 ماه و 12 روز سن داره
مجتبی جانممجتبی جانم، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 12 روز سن داره

♥♥♥خود عشق♥♥♥

علي دور از خانه

ديشب علي كوچولو براي اولين بار دور از خانه خوابيد . علي به همراه داييش رفت آژانس . و با داييش مي رفت سرويس . از همون جا رفت خونه دايي و با اونا موند و همون جا خوابيد . خيلي جاش خالي بود . همسري كه خيلي ناراحت شد و گفت نبايد بره ، بدعادت ميشه . اما من گفتم : آقا جان خانوم داييش مريض هست و مصطفي به من گفته ميترا خانوم گفتن ببرن علي رو پيششون . اميدوارم هر چه زودتر بهتر باشن . گفته بودم علي خيلي خانوم داييشو دوست داره و همين طور خانوم دايي علي رو .
14 شهريور 1392

رقتن به پارك با پتو

ديشب رفتيم پارك . نميدونيد چقدر هوا سرد بود ، كه من با ميترا خانوم دوباره رفتيم خونه و پتو آورديم . صعود به بالاي سنگ ها تلاش هايي براي صعود از اون ور علي حالا ديگه سردشه و براي مدتي(لختي از زمان ) فضولي نميكنه ...
11 شهريور 1392

مهد علي

اينم عكساي مهد علي جون نقاشي علي با آموزش هاي خانوم دايي ميترا من چون آخر وقت  رفتم دنبالش ، دوستاي علي رفته بودند و از اونا نتونستم عكس بگيرم ...
10 شهريور 1392

10 20 30 .....

شيوه  شمردن  علي : 10 ، 20 ، 30  ،40  ، 50 ،   صد  ،80 ، 90 ، 100 10 ، 20 ،30 ،40 ،50 ، صد ، 70 ،90 ، 100 كلا 60 را ميگه صد و يا  70 و يا 80  را ميگه و الان هم  روي  پا م نشسته  و  كليد  space  را ميزنه   هر   جا من  ميگم  ولي  ديگه هر تعداد دوست داره .  اين اولين باري كه داره   كمكم ميكنه در امر وبلا گ     نويسي .       يزربلات   ذدئ      ذل   ذد            ذلذدتا ذاااهخخعه خهنتا دئتغاعت تئدنت تعه خو بل ...
8 شهريور 1392

بهشت متقين

پنجشنبه با ماماني و بابايي و خاله هام رفتيم بهشت متقين . بعد از اونجا هم رفتيم بازار مركزي شهرمون بع اينم حياط خونه مامانم اينجا هم علي اقا رفتن تو كوچه   ...
8 شهريور 1392

جمعه اول شهريور

صبح جمعه بعد از ظهر جمعه (كمك به ماماني) علي در شوكت آباد ( علي فرار ميكنه يا گوسفندا ....) شب (آژانس دايي) روز جمعه دايي و خاله هم خونه ماماني بودند . نهار همگي خونه ماماني دعوت بوديم . عصر رفتيم مراسم گردش هاي بين شهري علي آقا ، از اونجا هم آژانس دايي. علي آقا روي جانماز نشسته اند .گفته بودم ازهر چيز كوچولو خوشش مي آيد.جانمازو فكركرده فرشه .   ...
4 شهريور 1392

علي و مهد

چند روزيه كه علي ديگه بهانه گيري براي رفتن به مهد نمي كنه . تا چند روز پيش مكافاتي براي بردن علي به مهد داشتيم . حتي مهدشو عوض كرديم ولي بازم كارساز نبود . همسري مي گفت چون علي تا حالا هر كاري كه دوست داشته انجام ميداده ولي توي مهد يه سري محدوديتهايي داره براهمين دوست نداره . خدا را شكر فعلا كه ميره . ديروز كه  رفتم دنبالش . شنيدم يكي از دوستاش ميگفت فردا اومدي دوباره برقصي . پسرم هم مي گفت باشه.فكر كنم مهد براش آموزش رقص گذاشته. اون هم چون بچه ها بيشتر بهش توجه ميكنن خوشش اومده . آخه يكي ديگه از بچه ها هم كه مامانش همزمان من اومده بود دنبال دخترش ، هي به دخترش ميگفت بيا سوار ماشين شو بريم .... اما دختر خانوم ميگفت مامان بزار با علي خ...
4 شهريور 1392